تبلیغات راز زندگی
گذری بر آثارفریدون مشیری
سالها پش در تهران در حدود سال ١٣٠٥ پسری به دنیا آمد که پدر و مادر نام فریدون را برای وی انتخاب کردند.به گفته خوددر١٠ سالگی بعضی از نکته ها و انشاهای مدرسه رابه نظم در میاوردبین سالهای١٢تا ١٥سالگی شعررا باعشق آغاز کرد ودفتری ازغزلهای عاشقانه برای خودش فراهم نمود. از صدای سخن عشق ندیدم خوشتریادگاری که دراین گنبد دوار بماند.
کتاب اولش درسال١٣٣٤بانام٭تنشنه طوفان٭ منتشرشدکه مجموعه شعرهایی بود که تا٢٠ سالگی سروده بود.چاپ دوم آن کتاب البته بااضا فه هایی٭نایاقته٭ نام گرفت.کتاب سومش در سال١٣٣٥ با نام ٭گناه دریا٭ منتشرشد که مجموعه شعرهایی بود که حاصل شکستهای جوانی تا ٢٥ سالگی بود وکتاب چهارمش نوروزسال ١٣٤٠با نام ٭ ابر ٭منتشرشدکه ناشرش خودش بود این کتاب ٦سال بعد با اضافه هایی به در خواست انشارات نیل ٭ ابر و کوچه ٭ نام گرفت.کتاب پنجمش درسال ١٣٤٥با نام٭یکسان نگریستن گفته های ابوسیعدابوالخیر ٭ بود.کتاب بعدی وی در سال ١٣٤٧ منشرشدکه مجموعه ٭شعر بهار را باور کن٭ بود.کتابی در سال ١٣٤٨از وی منتشرشدکه برگزیده ای ازکتابهای قبلی وی بودکه٭پرواز با خورشید٭ نام گرفت.در سال ١٣٤٩برگزیدهای ازاشعاراودراندازه جیبی منتشر شد . خودش می گوید در سال ١٣٥٦می خواستم کتابی با نام ٭از خاموشی تا فریاد٭ منتشر کنم که نیمی از آن با نام٭ خاموشی٭ از سوی ا نتشارات زمان منتشر شد و به سرعت نایاب گردید تا فریادش هنوز مانده . در سال ١٣٦٤باز هم برگزیده ای از ا شعار ا و با ا ضا فه های جدید از سوی انتشارات مروارید چاپ شد واما باز هم درهمان سال کتاب ٭مروارید مهر٭ ازسوی انتشارات نشر چشمه از وی منتشر شد. آخرین کتاب او ٭آه ، باران٭ در سال ١٣٦٧ ازسوی انتشارات نشر چشمه منتشر شد.
از گروه غزلسرایان و چهارپاره گویان دنباله روی تولّلی غیر از ابتهاج از فریدون مشیری و محمد زهری باید یاد کرد.مشیری با انتشار سه مجموعه ی تشنه ی طوفان، گناه دریا و نایافته در قالب چهارپاره به ارائه ی شعری غنایی و عاشقانه و جوان پسند می پردازد که باگونه ای درد و غم رقیق در هم آمیخته وبه سرخوردگیها وناکامیهای دنیای جوانی بسیار نزدیک شده است ،بی آنکه حرکت و پویش لازم را از خود نشان دهد.
این شیوه در مجموعه های بعدی وی ابر و بهار را باور کن نیز دنبال شده و به تحول نظرگیری نینجامیده است ، هرچند در این دهه و مراحل بعدی در محتوا و لفظ او نوعی پختگی و کمال فکری و فلسفی با گوشه چشمی به مسائل رقیق اجتماعی، قابل تشخیص است همراه با طبع آزماییهایی در قالب نیمایی به طوری که در دوره هایی توانسته بود در روح و احساس بسیاری از نسل جوان آن روزگار تاثیر ژرفی برجای بگذارد.
نمونه ای از شعرهای آغازین مشیری:
تشنه
اژدهای زمان تشنه کام است
می خورد هر نفس خون ما را
ای خدا، یک نفس یاری ام کن
تا خورم خون این اژدها را
چشم بر زندگی وانکرده
می کند مرگ،زورآزمایی
رنگ صبح جوانی ندیده
شام پیری کند خودنمایی
سینه ها مدفن آرزوها
رنج و ناکامی از حد فزون شد،
ای بسا گل که نشکفته پژمرد،
وی بسا نامی که ناخورده خون شد.
اژدهای زمان تشنه کام است
تشنه کامی که سیری ندارد:
کام این اژدها تر نگردد
گرفلک تا ابد خون ببارد!
تا که آیندگان را چه بخشد،
مانده ی رفتگان را به ما داد
تازه ها را پیاپی کهن کرد،
کهنه ها را به باد فنا داد!
روزی آید که در پهنه ی دهر
ذی حیاتی به غیر از خدا نیست
اژدها همچنان تشنه کام است
زان که او تشنه ی جاودانی است
در سالهای آتی او سه مجموعه ی دیگر یعنی ابر و کوچه،بهار را باور کن و پرواز با خورشید منتشر شد، که هرچند در همان مسیر اندیشه ی قبلی او بود، با این حال از نظر فرم و قالب تمایل هایی به شیوه ی نیمایی او از نظر اندیشه گرایی به زمینه های اجتماعی در شعر او دیده می شود. برای نمونه بخشی از شعر مشهور کوچه را با هم میخوانیم:
کوچه
بی تو مهتاب شبی،یاز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شده خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه ی ، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید...
یادم آید تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظه ای براین آب نظر کن.
آب، آیینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم:
حذر از عشق؟ _ندانم
سفر از پیش تو، هرگز نتوانم
نتوانم!...
اشک در چشم تو لرزید
مته بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نه گسستم، نه رمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی از عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم...
بی تو اما،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
جلب علاقه ی روشنفکران ایرانی به موضوعات اجتماعی و توجّه زیاد به مسائل سیاسی و اجتماعی برون مرزی و جریان های حادّ جهانی مثل جنگ جهانی دوم و پیامدهای ناگوار آن و مسئله ی ویتنام در دهه ی سی و چهل به شعر کسانی مانند مشیری نیز هم سرایت کرد، چنان که یکی از مشهورترین و شعاری ترین شعرهای این دوره در مورد جنگ یعنی مرگ انسانیت سروده ی اوست:
مرگ انسانیت
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم،
صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید،
آدمیت مرده بود
گرچه آدم زنده بود....
روزگار مرگ انسانیت است
من،که،
از پژمردن یک شاخه ی گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار،
از فغان یک قناری در قفس،
از غم یک مرد در زنجبر،
حتّی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایّام زهرم در پیاله، زهر مارم در سبوست،
مرگ او را از کجا باور کنم؟...
صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فزض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه ی گل هم در جهان یکسر نرۥست
فرض کن جنگل بیابان بود ار روز نخست.
در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبّت، مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است.
